Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
شنبه، 6 دی 1393
 

دارم
ولی کسی اما
و زجر می دانم
در جان واترزم
ترانه ای بیمار است
انگار رام قرمزی برای تبر
که هستی را
به فواصلی هراسناک از
درهای آهنی
تبدیل می شود
انگار تلخ
مردی سبیل دار
من را
و تنها من را
از میانه ی گله
سلکت کرده باشد
تلخ و بع
تنها مسیر ترسناك را
انتصاب می کنم


سه شنبه، 2 دی 1393
 

شدن شده تمام بودن ام
و کندنی شده به جان
تمام زنده بودن ام
تن ام
که مال من نبوده تو
که مال خنده بوده ای
تنم که درد داشته
و دست سرد داشته
کرخت و داغ و بیخود است
مثل ماه
که داغ و سرد بیخود است
برای گرگها
و تن
که گرگ خود شده
به خود شده
تمام بودن ام


جمعه، 28 آذر 1393
 

مثل آرام ماهیگیر تابستان
که بر کف قایق خوابیده
و رفتن ماهی را
با شانه هاش احساس می کند
کلمات نابینا
از حوآلی ام مدام
وار وار و
پروانه پروانه
پرواز می کنند
دریا من است
تمام من هر شب دریاست


چهار شنبه، 26 آذر 1393
 

دریاپریدگی

لخت ام قشنگ بود
خیس ام قشنگ بود
شنایم قشنگ بود
مرگ ام قشنگ بود
اگر می توانست ام

 

باید آهسته آهسته
گردو شکستم
نفس نفس
مرگ دردناک ناک را
بشمارم
دارم

 

بادی مصر
زمان مانه را
انکار کرده است و
تب ها
وزیده در دریا
خفاشی
کفش برقد فروخته
آفتاب سوخته
به جان رسیده از شب
به بامداد رفته است

مرگ
دست داستان گرفته
نخ به نخ
کاغذ و استخوان من را
دست می دهد به دست


یکشنبه، 23 آذر 1393
 

من فقط مثل بادهای اهلی
سالی است ایستانده ام
سالی است سرما
در دستهای من نفوذ کرده است
توی چشمهای من
نفوذ کرده است توی ابروهام
که دیگر حتی
به لعنت باران نمی ارزند
سالی است...
 هر صلیبی سالی است...
با میخ های زرد کج
و دریغ قطره های قرمز شفاف
و فکر گمشده ای
که جز از دریغ ات خالی است

شنبه، 22 آذر 1393
 
مرگ اتفاق ساده ای بود
از اینکه حرفی نمی زدی
و ترس اتفاق ساده ای بود
از اینکه دنیای ام اینگونه باشد
وقت داشتم
وقت داشتم

جمعه، 21 آذر 1393
 

ناف عنصر تلخی است
ناف
روی دختران چاق
عنصر گریه آور تلخی است
ناف های غمگین
ارزش مردن دارند

 
شاید اسبی خریدم
با کلاس شدم
کلاه گذاشتم
و از زمین برت داشتم
اگر می تواستم
شاید سفره ای می خریدم
آبرودار می شدم
سبیل می گذاشتم
عقدت می کردم
اگر می توانستم
شاید آسمانی می پوشیدم
با دکمه های براق کم رنگ
دستهای کشیده
لی لی زدم برای عروسیت
داد کشیدم
رفتم میان حوض
ورجه کردم تا
صدام کنی
"دیوونه"
اگر می توانستم
 
شاید که نه حتمن مال ذهن مریض داغان بنده است ولی فکر می کنم یک ارتباط لطیفی کلن بین شعر ها و زن ها هستند همان جور که شعر ها عین لباس های توری برای بودن احتیاج به زنها همیشه دارند زنها هم دنبال شعر های عزیز خودشان خود خود خودشان می گردند همیشه دست دست کورمال می زنند ول میان تاریکی و توی تاریکی دستشان یک هو  می خورد به آدم بعدش جرقه ها جرقه ها شعرهای ناتوان سرد را دیوانه می کند. دل هر کسی به کس شعری خوش است من با شعرهای آتش گرفته ام خوب ام
 
توی راه
گاگا گذاشته
آواز خوانده
گریه کرده احتمالن موقع رفتن
زنده ام
به این امید واهی که
توی راه
گاگا گذاشته
آواز خوانده
گریه کرده برایم
احتمالن موقع رفتن
 

شکستم دادند
حر را کشتند
حبیب را کشتند علی اکبر را
اصغر را
زینب را
ذوالجناح را کشتند
ولی گفتند
"قول بده هیچ وقت نمیری"
بوسم کردند
مرا تنها گذاشتند

 

از همین جا به بعدم مرگ است
خوانشی ندارد این شعر ساده
رک و راست
شار زندگی سر
شار زندگی
حوالی اینجا خوا
هد تمام تر خواهد شد
و آنچه از من نمانده را
از همین جا به بعدم مرگ است
 
باید با ساعتها کنار بیایم با عقربه های لاغر با عددهای بیهوده تکرار چهارها سه ها دو ها سر دردها چون سردرد علامت زنده بودن شاعرهاست باید با کلمه خو بگیرم با مردمی که هیچکس هیچکس هیچوقت نخوانده باید بروم توی کار خاقانی توی کار جامی پیاله ای چیزی از همان ها که حضرت خیام در کنار داف ها و جمجمه ها سر کشیده سینه شان پیداست خودم در کتاب ایشان دیدم و از چشم هایشان های بودنی براق داد می زند
باس جوانه بزنم مثل ثانیه ها که سیاه وseven segment از کنار عقربه ها جوانه می زنند باس با دنیا کنار بیایم همه می گویند برای نمردن جوان نمردن باس کنار بیازیم با دنیا

سه شنبه، 18 آذر 1393
 
- اگر روشنفکر بودم
زیاد کتاب خوانده بودم
و لحن ام تبختر داشت
اگر می توانستم خفن باشم
حرف داشتم
لندرور داشتم
جای پروانه هام
اگر سطحی نبودم
و شعر هام 
از عذابی عمیق 
فریاد می کشید
اگر معنی عرق ریزان را
می فهمیدم
اگر اوضا میزان بود
یک کتاب بزرگ می نوشتم
و توی کتابم 
نه از همین چیزهای ساده
داستان خفن می نوشتم

- مرد از پیاده رو گذشته
زن از پیاده رو گذشته
حالا پیاده رو تنهاست


 

قلی خان
چوپان کوچک
گوسفند ندارد
و اژدهای کوچک اش هنوز
زبان می کشد
در چاه کوچک اش
قلی خان
جور خوبی
چوپان دروغگوی تنهاییست
 
باران اینجا
 زیاد است
 غمگین نیست
بوی زن ندارد
مرا تا کنید
و به UPS بدهید
به جای دور بفرستید
به یک صندوق پستی گمنام توی یزد
زیرا باران اینجا
 زیاد است
 غمگین نیست
و بوی زن ندارد
 
اگر مردم
و خاک شدم
از من آجر بسازید
توی فرغون بگذارید
و جنده خانه بسازید
من
با مردم غمگین هنوز
حرف ها دارم

دوشنبه، 17 آذر 1393
 

احساس تلخی مدام به من می گوید هیچ گهی نخورده ای و این واقعیت تلخ که هیچ کس نمی تواند گهی بخورد آرام ام نمی کند.


جمعه، 14 آذر 1393
 

کاش یک چیزی نوشته بودم که ارزش داشتم لااقل همینگوی ای تولستویی چیزی اقل کن کاش یکی دو تا داستان خوب اخلاقی می نوشتم در مایه های حضرت سعدی کاش لااقل نقد فیلم نوشته بودم از پس این همه سال ه کاش آنزمانی که از من پرسیدند به جای خندیدن جواب داده بودم کاش آدم صاف مرتبی می ماندم از همان ها که جور ملایمی روشن اند مصاحبه می دهند کارشان درست است کاش لااقل ته ریش و هیکل و اخلاق گند داشتم کآش لااقل اخلاق گند داشتم


پنج شنبه، 13 آذر 1393
 

کجا بیایم تو را ای کارکرد زبانی شعرهای تخمی من؟
کجا بیایم؟
چرا برا بگویم که تو
راش کاج راش 
بر چمن هاش باشیده باشی؟
ای شلنگ سرد آبی
فواره واره های اشک های داغ
درخت نوجوان گیلاس های مشکی
کس تمیز
کجا بیام یا م؟
چگونه؟
چگ چگ چگونه از من تهی شدی آخر تاس؟
نفس نفس چگونه یا شدی با من؟

دریا
بنده ی نوار قرمز آفتاب است
بنده ی همان نواری که آفتاب ندیده
مکسل قرمز شفاف
انگار هایده از قبر آمده باشد دراکولاست
دریا دراکولاست
و هر پلکی که می زند در ساحل
موجها تکه تکه ای از شن را
پراکنده می کنند

 

رکابی ات را حالا
بر کدام بند می اندازی
حالا که دیوارت مرده؟

 

و قدر سگها
زبان بزرگها
نفس زن ها
لاغر ها
سوکی ها
خمار ها
خمیازه ها باید
کنار آتش تو می ماندم
سگ توی سرما نمی میرد
ولی شعله های تو
حق این پدرسگ از دنیا بود
 

خوشا وقتا پره بودن
در شبها
چشم دوختن
نسوختن
مردن صبح
وقتی هوا
سرد می شود
رودخانه ها طوری

 

باید راه دیگری غیر از مردن باشد
مردن چاره ی من نیست
امثال من کافر ها
خاک می شویم بعد مردن
برای باز هم تو را بوییدن
باس راه دیگری باشد


سه شنبه، 11 آذر 1393
 

اندوهگین و خونین و متلاطم
چون دریا
داغ کوچکی من را
داغ و مد کرده
مثل ماه ی سرخ
برای اندوه کوچک یک ماهی
مرا
طبله کرده تا بالا
نارنج ی شده ام
سبز َشده در دریا
و شده از تابستان
که کیرم به تابستان
که عرق نمی کنی برام درش

 

بیشرف قرص من را قطع نکرد بهش می گویم ذهن ام مرتب شده حواسم به دنیا برگشته تزم را یک هفته ای نوشته ام همه دیگر از من راضی هستند باادب شده ام حتی و می گویم منطقی شده ام خیلی لبخند می زند عفریته می خندد و تند تند تایپ می کند می گویم این تکه ای که از من گرفته ای این زمین چمنی که آسفالت کرده ای و دقیقن می گویم چمن و می گویم آسفالت می گویم این حیاط کلن حیات من بوده نمی شد این تکه را بگویم طبعن ولی گفتم این دشت یا در همین مایه ها می گوید از روند درمانی راضی هستم توصیه می کنم که قطع نکنی


 
و خواب
خواب متلاطم وحشی
خواب سرخ دندان دار
خرگوشهای لخت را
انتظار می کشد
و لرز
خرگوشهای لخت را
بغل کرده
چیزی شکسته
ولی دل نیست
چیزی در دل شکسته اما
دل نیست

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM