Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
دوشنبه، 10 تیر 1387
 
شب از صدای فریادهای من
لایزال است
شب دریاست
چشمه ها از آن
رودها به آن می ریزند
شب به این خفنی
به این بزرگی
از صدای فریادهای من
لایزال است
 
دختر کارکرده می فروشند
دختر کارناکرده می فروشند
و چیز دیگری ندارند
برای فروختن
به مردم در کار دخترها
 
فکر می کنم به خیلی از چیزهایی که داشته ام احتیاج نداشته ام. فکر می کنم این مساله در ارتباط نزدیکی است با این مطلب که خیلی از چیزهایی که احتیاج داشته ام را نداشته ام...
 
سوت زنان و
رونده
توی جاده های مغرب دشت
عنکبوت است
پروانه های بی دندان
به سمت شمال رفته اند
 
شبها که می خوابم یاد حرفهای خودم می افتم و غصه داریم را
سعی می کنم فراموش کنم که
اما
شبها که می خوابم یاد حرفهای خودم می افتم و غصه داریم را

یکشنبه، 9 تیر 1387
 
رویای عنکبوتها
برای پروانه ها
کابوس است
 
کجا ببرم
دردی
که می کشد آدم را
را
کجا بالا بیاورم
کجا دور بریزم
کجا خنک کنم
خودم را
دنیا را
بخار می گیرد
 
تماس دست با
اولش تماس دست با
تمام بدبختی ها
از اولش با تماس دست با
تمام خوشبختی ها
از اولش با تماس دست با
آغاز می شوند
 
مزه ی خستگی
توی دستهایم عالی است
مزه ی تشنگی در گلویم
تر کهای زبانم
رو به سوی غروب است
و پاهایم
شل ترین استیک دنیا خواهد بود
من را
ابتیاع کنید
 
دارم با دردم می سازم
با دردهایم یعنی
نازشان می کنم
گریه شان می کنم
شانه شان می کنم
برای تفریح
روی دوشم می گذارم
و از
نوشتنشان
کیف می کنم
 
تبی که
من کرده ام
را
استوا نمی تواند
شبی که خوابیده ام را
قطب
موجی نیامده در من
نه رفته است
گردابی نیامده در من
نه رفته است
عمیقا
نگران این مدّم
که از ماه توست
و آرام می آید بالا
در میانم

شنبه، 8 تیر 1387
 
کاغذهای دنیا را
خرهای دنیا را
کاغذ خر را
گور خر می خواهم
 
اوهوم

اولش من
خوابهای سکسی دیدم
پر از زنان لخت ادباری
از آنها که
کسهای داغشان را
به میله های سرد می کشیدند
و من هی
توی
در خودم رفتم
توی یک خوابی
راه می رفتم
ته طناب عقب می رفت
سوز
کیری بود
گفتم
"به کیرم
خلاص"
و هر چه سعی کردم
نمی شد افتاد
در همان حال هم
دلم به این خوش بود
اولش من
خوابهای سکسی دیدم
پر از زنان لخت ادباری
از آنها که
کسهای داغشان را
به میله های سرد می کشیدند
و خوب من
یکی دو تا خواب بد هم دیدم
یکی دو تا خواب خوب
که یادم رفت
داستانش تکراری است
دختر بودم
و چند آدم غول
به نوبت مرا می کردند
سیاه پوست نه
غول واقعی
غول پشمالو
غول شاخدار
آخرش
خواب آزادی دیدم
نه وقتی که
خواب دیدم
مگس هستم
و می پریدم
وقتی که
خواب دیدم
پروانه هستم
یعنی مگس بودم
ولی فکر می کردم پروانه هستم
و رفتم نشستم
روی یک گلی
چسبیدم
و Torque کافی
برای جدا شدن نداشتم
همانجا دست و پا زدم
تا خستگی
نگاه مرا
fade کرد
و خوابیدم
بدون اینکه خواب دیده باشم
توی خواب می دیدم
مورچه ها
به خانه می بردند
دستها و پا
و شاخک من را
توی خواب می دیدم
 
فقط دیوانه ها
از درختها می رنجند
تو دیوانه ای
درختت منم

خاک بر سرم
خاک بر سرم
 
گسسته
نویسم
که
گسسته خواهم شد
مثل حلقه زنجیر
گسسته از فراز
روی
برای و اینها
گسسته نویسم
که
خسته خواهم شد
شدم یعنی
"نجاتم بده
نجاتم بده"
به قول گوگوش
در خیابان دربند
شکسته نویسم که
خواهم شکستن
از اعکماق قلبم خواهم
رسیدن به آرزویم
همین یکی تنها
رسیده نویسم
نشسته گیمبو
روی خط پایان
بیلاخ
نمی شود
من
تمام نخواهم شد
 
مثل
زن برهنه
لای سیم خاردار
توی دنیا ماندم
لبخند زدم
به
مردمی که از من
می گذشتند

سه شنبه، 4 تیر 1387
 
سیاه
با خالهای سفید
یا سفید
با خطوط سیاه
شناوران یخان
خفن
پنگوین وحشی امپراطور
حالگیر
ماهیگیر
پرنده ی بدون بال
و بال بدون پرنده
چاق
با دماغ متفرعن
و دمب سیاه
سیاه
سیاه
سیاه
سیاه
بر یخ سفید
پرنده ی جاویدان
پنگوین امپراطور
 
دندان من
به هم می خورد
و دکمه های لباسم یکی یکی افتاد
شل شدم
دستم لرزید
گلوی خودم را
می بریدم
که دستم لرزید
و از چانه هایم
خون آمد
نوار زخم بندی
به تعداد کافی
وجود داشت
پس خودم را
پانسمان کردم
 
متکایم را
جای تابلو
روی تاقچه می گذارم
عکس پستانت
بر متکایم
افتاده
 
داد کشیدم
سر آسمان
چون ببر
و شب از
صدای من ترسید
حوض خانه مان یخ بست
دریا ها خشکید
خواب می دیدم
به آرزویم رسیده بودم
و واقعا مردی
وحشی و
خفن بودم

دوشنبه، 3 تیر 1387
 
چپ اندر
تمام
قیچی ها
علی ابن ابی بدبختی
با هزار ذوالفقار مست
در میا آبگاش
روی کوه
فریاد می زند
"من تسلیم نیستم
من
تسلیم نخواهم شد"
 
من
دردهای جهان را
پست می کنم
دارم
من را
می شنوی؟
 
شب از فراور بامداد در
شب از شکوه تنهایی
لبریز است
روز فرصت را غنیمت می شمارد
زمان خیانت بزرگ
آه
زمان خیانت بزرگ
 
ناخنم را
صورتی کرده ام
چشمهایم را
علامت سئوال
و روی پشتم
تاتوی خفن کشیده ام
تمام پشمهایم را تراشیدم
لباس نایلون
پوشیدم
دو زانو به
ذن
نشسته ام رو به خورشید
خورشید از پس گردنم
طلوع می کند غافلگیرانه
تنها برای اینکه
تاتوی وحشتناک من را
دیده باشد
 
خاک را
به خوردم دادند
از توی توبره
و در جنده خانه ی آسیابانها
آسیابم کردند
استخوانی به استخوانی
بادم کردند
بادم کردند
و وقتی ترکیدم
روده های
افسرده ام پر از ان بود
و توی صورت دنیا
پاشیدم
ان و خون بدبو
سیاه ترین خون دنیا
خاکم را به توبره می
کشیده بودند
 
غروب کبریتی و نزدیک است
شب آتش نزدیک است
شب آتش
طوفانی
توی طوفان
پرنده ها می میرند

یکشنبه، 2 تیر 1387
 
به خاطر مرد بودن مرا ببخش ای دختر زیبا


Bruce Davidson

کالیفرنیا 1965 مردهای خم شده بر دختری در یک تاپ لس بار

Labels:

 
صبح بخیر مارکی عزیز

سرخ...
چشمهای من از
تف
روی سینه هایت
خیس است
سرخ...
دردناک و
قرمز و
طولانی
قطره های آخر پریود
سرخ...
تو دوستم نداشتی
و هیچ چاره ای نداشتی
جز آنکه
من
بودم
جویبار الکل
توی رگهای آبی دنیا
و سیگاره های پی
در پی
در گلویش
سرخ...
و باز هم
هنوز هم
اگر چه دوستم نداشتی
تو
هیچ چاره ای نداشتی
جز من
ذوالفقار علی
روی رگهایت
و هن و هن سرنگ
به فرو شدن
در میانه ی
هم آغوشی
کوشی ؟
تا تشنه تشنه
از تو نوشم
آبشار خون قرمز
از تو نوشم
My love
عقربی شوم
روی سینه هایت
ماری
در میان لنگات
غاشیتٌ
عاشیتٌ
محیا سرخ...
حیٌ
به دردی که تا
تموت...

آسان گرفته ای مرا
My love
بنده را خیلی
آسان
گرفته ای
 
فکر می کنم الان که به ته چیزی رسیدن معنیش به ته رسیدن خود آدم است و اصولا هیچ چیزی ته ندارد. و غمی که دیدن ته چیز ها به آدم می دهد به خاطر این است که آدم ته خودش را می بیند واین دیدن محدودیت، خود آدم را غمگین می کند. تصویرهای مداوم باید بتواند بصورت مداوم بیاید راههای جدید و لحظه ای که نیاید آدم مرده است...
 
از من
سراغ من را بگیر
من فقط
درباره ی من می دانم
دنیای کوچکم دارد
کوچک می شود دائم
از من سراغ من را بگیر
 
صفحه های من را
ورق زدن را
بس کن
کتاب من
آخر ندارد
 
من
توی آفتاب
واستاده بودم
که خیلی وقت
از کنارم رد شد
ویژ از کنارم رد شد
من
عرق کرده بودم
یا
عرق خورده بودم
گیج
گیجی ودکا
پیژامه قرمز
با لنگ آبی
روی شونه
توی آفتاب واستاده بودم

شنبه، 1 تیر 1387
 
صبح این سه تا پست را زدم و دیدم پابلیش نمی شود کلی کشتی گرفتم تا ردیف شد الان که شب است فکر می کنم حال نوشتن ندارم
 
غصه هایم را
بقچه کردم
آن شب
حرف هایم را
لای زر ورق پیچیدم
و غصه هایم را
بقچه کردم
 
دستهای باریکم
به داان تاریک هستی
در حالت
بن بستی
کلماتم را
توی صندوق
می گذارم
سلام
کبریت
سوزن
بوم
خداحافظ
سلام
راه
گرما
خستگی
زمین
خداحافظ
سلام
آب
تشنگی
کویر
خاک
خداحافظ
 
ان
که خدا نمی خواهد من
و من
هرگز نخواهم شد

سه شنبه، 28 خرداد 1387
 
شاید این جمعه بیاید

جمعه بود
دلم لرزید
نور سبز آمد
شب از توی ماه می تابید
یک لحظه
خیال کردم که
وقتش درست الان است
و تو
سوار فراری
با کراوات و
ریش تراشیده
در کت سبز
با فراری سبز
از جاده ای که
مثل فیلمهای دشمن
به آسمان می رفت
آمده ای
یک نور سبز کوتاه بود
مثل نور فلاش
و قلبم
روشن شد
و از جانم عکس گرفت
هول شدم یکهو
و ضربان قلبم بالا رفت
صدای خدا راشنیدم
که با لبخند
و با مهربانی گفت
"وقتش نبود پسر
بیخیال
منصرف شدم"
 
گامباییل

چهارشنبه ها
بد
نگا می کند من
را
گفت
"شومبه
زادیا
چارشونبه میرن
چارشومبه"
یه جور گفت
چار شومبه
که
تنم لبرزید
بعد رفت
پاشو
هم انداخ
گف
"چارشومبه نزدیکه
چن شنبه بو امرو؟"
خودش بلد بود
می خواست حالمو بگیره
بعد ادامه داد
"شنبه زادا
چارشنبه مبرن"
 
هیچ چیزی در من
باور کن امشب
یعنی فردا
همین امروز
در گذشته ام
و حالم
بی خیالیم
و آینده
بی تابم
هیچ چیز خاصی نیست
دستهایم می لرزند
بدون اینکه
ابداً
چه حرفها
من ؟
فرم ؟
نه اختیار دارید
این شدیداً
context است
شدیداً
بیانگر
زوال روحی
دردهای اجتماع
کار فرم نیست
فقط روی این کی برد لعنتی
دستم
می لرزند
غیر این
هیچ چیزی در من
باور کن امشب
دلم ؟
اصلا
باور کن
ابداً
اصلاً
 
دامنش را داد
آسمان آمد
دامنش را داد
"بیا
کمی گریه کن علی
غمگینی"
با نگاهش گفت
آسمان
با نگاهش گفت
همین حالا فهمیدم
 
صدای پای گربه روی برگ را
به لغزیدن آرامت زیر ملافه تشبیه می کنم
شرمنده
کمی اغراق الزامی است
مردم باید بفهمند
حرکت گربه
روی برگ
تا چه حد شهوانی است

دوشنبه، 27 خرداد 1387
 
گرگها به گوسفندها
گربه ها به کلاغها
شیرها به غزالها
اسبها به مادیان ها
عنکبوتها به پروانه های اسیر
حمله کرده اند
بگذار من هم
بگیرم از کونت
این گاز کوچک را
اگر می توانستم نگویم
هیچ کس نمی فهمید
 
من یک تئوری هستم
اثبات آنچه
اثبات می نشود هرگز
به علامت غمگین بودن
شورت خاکستری می پوشم
به علامت روشنفکری
عینک می گذارم
به علامتا شاعر بودن
وگرنه من
یک روح عینکی هستم
عینکی و لاغر
می شود فراموشم کرد
می شود زجرم داد
می شود بی خیالم شد
ولی به هر حالی
من یک تئوری هستم
یک روح لنگ عینکی
مسحور بوی توی
زیر جامه های زنانه
 
شیرها
خوردن غزال را از گردن آغاز می کنند
حتی
شیرهای لاغر
خوردن غزال را
از گردن آغاز می کنند
دریغ از تکه استخوانی
 
شیرین شیر برنج
محبت سرازیرت
و اشگهای ناگزیرم را
تلقین دعای آخر
لین ضال
ته تمام آیه هایت را
از صورتی تا سفید تا قرمز
حمدی
تشکری
گراسیاسی
و تحبیبی
احبک
تا پایه هایش
و پایت را
با کفش
در دهانم می گذارم
 
شت
من از
دنیا من
نزاده ام
اکنون
تن
در صخره ها
مغروق
شت
من از
دنیا من
نزاده ام
 
گفت "راه عشق هزار ور است هزار تیشه دارد هزار آفتاب" گفت "عاشق که باشی اینطوری آخر کار تیشه ات را تکیه می دهی به دشت برای خورشید اینطوری سبیل می گذاری و روی کوه خط می کشی خط آبی یا سفید که رود می شود از آب یا از شیر بعد یک کسی از همه بالا همه پایین صدایت می کند که "بایزید بایزید" بعد پروانه می شوی و می گذاری به سویش که هیچ سو نیست" گفت "آن همه شیرینی است که خسرو نمی داند"

یکشنبه، 26 خرداد 1387
 
گفتند
علی
آقا اینجاست
توی کلمن برایت از
بهشت
غذا آورده
گفتم
بگو سیرم
می رم
مسیحی خواهم شد
برای کون سوزیت
چرا ظهور نمی کنی نامرد
چرا ظهور نمی کنی؟
دلم سوخت
دم در
کلمنش را گذاشته بود
رفته بود
رفته بود چاه احتمالا
 
چرا خفه شدن آسان است؟

یه حرفایی
می آد توی کله ی آدم
آدم جرات حرفاشو نداره
یه فکرایی
می آد تو
کله ی آدم
آدم جرات کاراشو نداره
یه وقتایی هست
آدم بزرگه
به طاقه
خفنه
کوله
ولی
یه کلومم با دنیا نداره
 
بهار

به به چه هوای خوبی

تابستان

گرمم نیست
خوشحالم

پاییز

اوخ جون برگ
اوخ جون برگ

زمستان

اوخ جون برف
اوخ جون برف

عید

عید مردمای بی دل
سیا رنگه
عید مردمای ما
عاشوراس
شما زنبورا نمی فهمین
شما پشه ها
مگسا نمی فهمین

عاشورا

رو سپر آقا نوشته
نترس
بزن
من خایه اشو دارم
 
"تیشنمه
گوشنمه
اوهو
تیشنمه"
باران
می گریست و
دشت
سبزتر می شد
 
جوی
جوی بدون آب
دشت را تکافو نیست
ولی ورقهای خشک برگ
برای دشت
قصه می گویند
 
نون و پنیر و ماتیک
یه قصه ی تخماتیک
قصه ی بچه مردن
را به جایی نبردن
قصه ی مرد مرده
راست و بی خورده بورده
قصه ی راهب پیر
دختر عاشق کیر
نون و پنیر و مستی
کیرم تو کون هستی

شنبه، 25 خرداد 1387
 
خودتی ...
نمی خوام بنویسم خوب
خوابم می آد
مگه چیه ؟
 
حال نوشتن ندارم ...
 
دراز
دستهای من
سوی آسمان دراز
 
رنگ شب سیاه است
رنگ توله سگ سفید
رنگ گربه قهوه ایست
و گلها قرمز هستند
اگر یک روز بیدار شدی
و گل سیاه بود و
شب سفید
رنجهای تو پایان نیافته
فقط مرده ای

سه شنبه، 21 خرداد 1387
 
بهار

سبز
رنگ مزخرفی است
سیاه و سرخ بپوش
من جوانه خواهم زد

تابستان

توی سایه راه نرو
از آفتاب بیا
دستور من
این است
می خواهم
وقتی
در آغوشت گرفته باشم
به قدر کافی
عرق کرده باشی

پاییز

دلم برای برگهای ریخته ام نمی سوزد
جوانه ی من

زمستان

سرما
تنها
معنی دیگری دارد
سرما
در
تن ها
معنی دیگری دارد
 
توی برکه ی من اردک بود
اردک بنفش
من خوشبخت بودم آقا
خوشبخت بودم
اینطور نگاه نکنید من را
اینطور صدا نکنید من را
اینطور به سکسکه ام
نیاندازید

توی جنگل من
a bunch of spiders
توی جنگل من
پروانیهام

و عبور جویبار
از کس کوه
و بوی آرام شبدر
بوی آرام مهتاب

توی مدرسه من
خودکار صورتی
بوی مهربان عطر ارزان
فوتبال تا مرگ
من خوشبخت بودم آقا
خوشبخت بودم
اینطور نگاه نکنید من را
اینطور صدا نکنید من را
اینطور به سکسکه ام
نیاندازید
 
خواب دیدم زنی
گلویم را گرفته
خواب دیدم
چاقوی تیزی
لپ
کرده توی آبگام
عین هندوانه
خواب دیدم
چک می زند همش
و دامنش را
نمی دهد به من
تا کمی
لااقل اشک بریزم
خواب دبدم
برای ناهار
زهر مار خریده
با عرق سگی تلخ
خودش خورده
خواب دیدم
که عرق را
در گلویم شاشیده
خواب دیدم
آنقدر کتک خورده ام از خودم
آنقدر مرا
خودم
روی خاک کشیده
که شلوارم را
و تازه
آستینم از خون
و تازه سینه های بریده ام هم
را
حمرا
حمرا
مرا کرده توی گونی
خواب دیدم
آسمان سبز بود
با ماه قرمز
در شب تاریک
سرش را
توی دامنم گذاشتم
نگاه کردم
به رانهای باریکم
که اشکهای تاریکم بر آن
جاری بود
 
از تو چیز دیگری نمی خواهم
افتخار می کنم
به همین لگوری که هستی
به همین لگوری که هستم
قانع باش
 
تا بیخیال می شوم
تا خسته می شوم
تا سفیدی می بینم
چیزی
می نویسد در من شب
و شب تا
چکه می کند
توی سینه ام را
قطره قطره
تا
قبل اینکه یادم بیاید
خوابم برده
 
ماچ

یکی به راست
یکی به چپ
یه نفس عمیق

یکشنبه، 19 خرداد 1387
 
- ببین من یعنی برای من عفت و متانتت خیلی مهمه من برا همین با تو رفیق شدم
- ...
- چرا اینجوری نیگا می کنی منو؟
 
سایه ها خائنند
حرف سایه را باور نکن
خورشید هم خائن است
تاریک شو
تاریک کن
خودت راببین
توی تاریکی
دیوارها هم
آیینه می شوند
 
جنگجویان کوهستان

دو تا کوهیم
و رودی
در میان ما جاری است
درختیم و
یک باد را
دست به دست
پرنده ایم
یعنی
درختیم
طوفان که آمد
پرنده ایم
پر می زنیم
از تمام دشت
توی دستهای گردباد
می پیچیم
و وقتی که بر زمین افتادیم
شاخه های من از توست
دستهای تو از من
 
they called me
کسی
and offered me wine
من
very alone I was
very
در هوای
cherry
درب خانه شان رفته بودم
god
تشنه ام بود
My God
تشنه بودم
they called me
کسی
and offered me wine
بعد wine
زورم زیاد شد
روی پایم ایستادم
شلوارکم را
بالا کشیدم
and asked for more...
 
من دارم
قطار می سازم
واگنهای قطار برقیم را
پر می کنم از بدبختی
کوپه هایش را
پر از سگ
و از روی پلهای معروف لندن
و از روی پلهای معروف شمال
قل می خورم
پله پله

دوشنبه، 13 خرداد 1387
 
آوخ
چه دور از من است آزادی
وقتی تو
خود
نگاهبان خویشتن باشی
نگهبان پنجم می گوید
 
خیلی خنده دار است. چرا هیچکس شک نمی کند که این ستون است که دور مار می پیچد نه مار دور ستون همیشه اصالت با ستونهاست؟ کی گفته؟ تابه حال سقف بی ستون ندیده اید؟
 
یک جایی خواندم که جنده ها معمولن توی جنده خانه ها لباس می پوشند دوباره بعد مشتری. این نشانه فهم صاحب جنده خانه اس به نظر من...
با وجود اینکه زندگی جنسی سالمی نداشته...
 
شبها
پروانه ها
در شب
شبها
برای شمع ها
برنامه دارند
 
درست در
همان آن خاموشی
که دستهای آدم
خسته است
و پاهایش
التماس می کنند
بایست بایست

درست در همان لحظه
آدم نگاه می کند به بالا

"خدایا نیرویی به من بده
و توانی تا
شایسته اش باشم"

درست در همان لحظه
هیچ اتفاقی نمی افتد
جز
اینکه نسیمی
هول می دهد کنار آدم را
و آدم بر
زمین می افتد
 
گفت عین خفن ها گفت با کله افراشته و باد از روی بالکن در پرده ها و می وزید در توریهایش گفت "عربها دیر می روند حمام کیرشان هم بیخودی بزرگ است با عربها نمی خوابم" حتی در حد یک خفه تحویلش نگرفتند در حد اینکه بگویند چهار تا مشتری آینده تا ظهر هر چهارتا عرب هستند...
 
دستهایمان را
به اخلاص و
برادری
روی هم گذاشتیم
دستهای سفید من
و دستهای سرخ تو
تمساح سرنوشت
دستهای مان را
ساندویچ کرد
 
روی تختخوابم
جای پای خیس توست
تازه آمده از حمام
به درک که تختخواب ندارم
روی تختخوابم
جای خیس پای توست
تازه آمده از حمام
ملافه هایم همه
به خیسی تو چسبیده

یکشنبه، 12 خرداد 1387
 
نیمه تمام چیزهای خوب از دنیا


Antoine D'Agata

آلمان فاحشه خانه آرتمیس

Labels:

 
مرا
یادشان نبود
از من نپرسیدند
همه رفته بودند با
یا خوابیده بودند در
یا
دستشان
در پاچه های هم بود
توی چیزی
روی چیزی
مرا یادشان نبود
نه از من پرسیدند
نه تصمیم شان را

هر چه گفتم
نفهمیدند
 
یک داستان اکیدا عارفانه درباره ی رابطه ای مطلقا جسمانی

خودم را
دم
از خودم در P
راسته بودم
راسته ی شلوار
تیپ توپ
جانم او را صدا می داد
گفتم
با خودم گفتم
"از کار فرم هم گذشته
بیخیال دنیا
جدا او را می خواهم"
نرفت گفت
به هوت فوت در انتظار گفت
"بایزید! بایزید!"
گفتم
خوب
دنیای خالطور
عجیب و عجایب
کیری است
صدایش نکردم
باز هم
صدایش نکردم
بسنده کردم
به مجموعه ای قلیل از تصاویر
نرفت گفت
به هوت فوت در انتظار
چون نفس
"بایزید! بایزید!"
کشتی
مرغ
خون
blood
شتر
کبوتر
ماه
پرنده
اردک
که تکراری نیست
چون اردک
پرنده ایست
ورای دیگر پرندگان
گفتم
صدایش ولی نکردم
just
کمی
اندکی
فقط
تصویر
فقط تصویر
نرفت گفت
به هوت فوت در انتظار
هر
چون نفس
"بایزید! بایزید!"

ناوگان
غرق مرغ شد
بوی خون در
بلاد و پیچیده
شتر
خوابیده بر کبوتر
ماه
رختخواب پرنده پوشیده
اردک سردار
رسیده تا
مقام پرندگی
گفتم
آخرش گفتم
"سگ خور
طاقتم برید"
نرفت گفت
به هوت فوت در انتظار گفت
هر
چون نفس
بریده بریده
"بایزید! بایزید!"
 
توصیه

هر چه فیلم دارد جمیله ببین
رقص یاد می گیری؟
تلاش بیهوده می کنی
کمی برقص
 
من
جمال آبادم
مرد بیل زمین آبادی
جک
در زیر ماشین
پولدارها
من
کنیتی به من دادند
جمال آبادی
صدایم کردند
کون زنهای جمال آباد
بسیار گنده بود
-تبلیغ است-
مهربانند
-تبلیغ است-
تاریخ دارد
-خوب؟ که چی؟-
آب زیاد
-بیخود بیخود-
علمای بافرهنگ
- بلا به دور-
آخرش می روی بهشت
-کی دیده؟-
ببین قنبر
اسمش روت است
به همان کون گنده قانع باش
-چشم-

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM