خدا هم زیاد آدم بدی نبود یعنی آنقدرها که مردم می گفتند و نویسنده های دیگر توی کتاب می نوشتند آدم بدی نبود. قبلا هم با شیطان که صحبت می کردیم یک جور خوبی گفت خدا هم یک بدبختی است عین خودمان و بعدش خندید گفت بدترین قسمت خنده دارش این است که هر جا کسی تکه ای برایش بیاندازد می شنود و حالش گرفته می شود. خلاصه آدم عجیبی بود یک کمی بد خلق بود. یک کمی هم خوب بالطبع بی حوصله. الله وکیلی کارش زیاد است. فرشته مامور قتلم که با هم خیلی رفیقیم برنامه دیدار را جور کرده بود. کلی شیپور و اینها زدند و کلی هم ورد خواندند تا بالاخره ما رفتیم تو. خیلی رک بود خوشم نیامد گفت "آمده ای اینجا چه گهی بخوری؟" بعد از فرشته بغل دستش پرسید "نماز می خواند؟" بعد هم گفت "خاک تو سرت این مزخرفات چیه مینویسی؟" بعد فرشته ای که سفارشم را کرده بود در گوشش گفت "همکار هستند قربان" همچین ریکش باز شد یکی دوتا شعرش را برایم خواند الله وکیلی شاعر خیلی خوبی است این را به خودش هم گفتم ولی بهش هم گفتم که امروز روز شاعر باید یک کمی خاضع تر و ساده تر باشد خودش هم قبول داشت. یکی دو تا شع هم من برایش خواندم سکسی تر ها را دوست دارد. خودش می گفت نوشتن آدم را از بدبختی هایش فراموش می کند. قبول دارم الله وکیلی حرف خوبی زد می گفت هر کسی جای من بود هزار برابر بدتر از من می شد. خیلی سخت است آدم برای ابد با خودش تنها باشد بعد یک لبخندی زد که هیچ خوشم نیامد گفت چند وقت دیگر خودت میمیری می فهمی. هیچ از این حرفش خوشم نیامد. خیلی آدم مهربان ولی نامردی است. تقصیری هم ندارد...
[+] --------------------------------- 
[0]